پرسش‌ها و پاسخ‌های قرآني

راه رسيدن به تمام كمالات كدام است؟
آنچه مسلّم است؛ انسان به لحاظ قدرت، ثروت، علم، عمر و... موجودى محدود است؛ امّا آنچه او را به بى‏نهايت مى‏رساند، نيت و آمادگى او براى پذيرش راه حق و فداكارى است.
به عنوان مثال: پيامبران قبلى كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله را درك نكردند؛ ولى از اين‏كه خداوند از آنها پيمان گرفته كه هرگاه پيامبرى آمد و تصديق كننده‏ى شما بود، به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد: «ثم جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتؤمننّ به ولتنصرنّه»(آل عمران، 81) معلوم مى‏شود: آنچه مهم است، روح تسليم و پذيرفتن حق است، گرچه شرايط عمل پيش نيايد. انبياى قبل به خدا گفتند: ما به پيامبر بعد از خود اقرار مى‏كنيم: «قالوا أقررنا» و همين روحيه مى‏تواند انسان را به تمام كمالات برساند.
همچنين خداوند از روحيه‏ى تسليم حضرت ابراهيم و اسماعيل ستايش مى‏كند؛ «فلمّا أسلما و تلّه للجبين»(صافّات، 103) با آنكه مورد امتحان آنان تحقّق پيدا نكرد. يا در روايات مى‏خوانيم: «انتظار الفرج أفضل الاعمال»؛ بهترين اعمال، انتظار و اميد به ظهور است؛ زيرا منتظر واقعى در حال آماده باش است؛ بنابراين در مكتب اسلام كسى كه بالقوه آماده باشد، پاداش كسى را دارد كه بالفعل آمادگى خود را نشان مى‏دهد
بهترين عمل كدام است؟
 
چرا قبله مسلمانان از بيت‏المقدس به كعبه تغيير كرد؟
انسان، با هر سليقه و فكرى كه باشد به سويى رو مى‏كند «و لكلّ وجهة هو مولّيها»(بقره، 148.)
مسلمانان در آغاز به سوى بيت‏المقدس نماز مى‏خواندند؛ ولى در اين عمل دو راه بهانه براى يهوديان بر عليه مسلمانان باز بود:
الف) يهوديان در كتاب خود خوانده بودند كه پيامبراسلام به دو قبله نماز مى‏خواند و مى‏گفتند: چون اين شرط در حضرت محمدصلى الله عليه وآله نيست، پس او پيامبر موعود تورات نيست.
ب) چون عبادت مسلمانان به طرف بيت‏المقدس است، پس آنان دنباله رو يهود هستند؛ ولى همين كه فرمان تغيير قبله از بيت‏المقدس به سوى كعبه آمد، هر دو بهانه از دست يهود گرفته شد.
قرآن دليل تغيير قبله را اين‏گونه بيان مى‏كند «لئلايكون للنّاس عليكم حجّة»(بقره، 150.) تا براى مردم (يهوديان) عليه شما حجت و استدلال نباشد. «و لأتم نعمتى عليكم»(بقره، 150.) و تا در آينده نعمت خودم را بر شما تمام كنم.

در قرآن مى‏خوانيم: تنها با ياد خدا دلها آرام مى‏گيرد، «ألا بذكر اللّه تطمئنّ القلوب»(رعد، 28) پس پناه بردن به زيارتگاه‏ها و توقّع آرامش و امنيّت و امثال آن از آنها براى چيست؟
بدون شك، آرامش از طرف خداست. «أنزل السّكينة»(فتح، 4) ولى خداوند مى‏تواند اين آرامش را در چيزى يا جايى يا شخصى قرار دهد؛ چنانكه خداوند در زمان بنى‏اسرائيل، در صندوقى كه موسى را توسط آن در رود نيل رها كردند، آرامشى قرار داده بود. «فيه سكينة من ربّكم»(بقره، 248.) شفا دادن از خداست، «فهو يشفين»(شعراء، 80.) ولى او شفا را در عسل نيز قرار داده است، «فيه شفاء»(نحل، 69) علم‏غيب مخصوص خداست؛ ولى او بخشى از علم‏غيب را به افرادى كه از آنان راضى و خشنود است، مى‏آموزد، «فلايظهر على غيبه احداً. الّا من ارتضى من رسولٍ»(جن، 26 و 27.)
مرز رابطه ميان مؤمنان با كفّار چيست؟

در اسلام تأثيرپذيرى، خودباختگى، تملّق، اطاعت، تحقير و ذلت‏پذيرى اهل ايمان از كفار و طاغوت ممنوع است، قرآن مى‏فرمايد: خدا و رسول و اهل ايمان عزيز و شكست ناپذيرند. «للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين»(منافقون، 8.) امّا اين به معناى قطع رابطه كلى نيست، زيرا:
1. حضرت سليمان به بلقيس كه پادشاه كافرى بود، نامه نوشت. «انّه من سليمان و انّه بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»(نمل، 30)
2. ابراهيم خداپرست با نمرود كه ادعاى الوهيت داشت، احتجاج كرد. «ألم‏تر الى الّذى حاجّ ابراهيم فى ربّه»(بقره، 258)
3. پيامبر به سران كفر نامه نوشت.


4. حضرت على‏عليه السلام و امامان معصوم، با نامه‏ها و نشست‏ها و احتجاجاتى كه با مخالفان و رقباى خود داشتند آنها را دعوت به حق واز ظلم وستم و بى‏عدالتى منع كرده وهشدار مى‏دادند.
بنابراين، رابطه‏اى در حد و مرز دعوت به حق، احتجاج و جدال‏نيكو و موعظه و امر به معروف يا انتقاد و توبيخ يا محكوم كردن و افشاگرى افكار و عملكرد نااهلان رو در رو يا با نامه و يا با هر وسيله‏ى ديگر، مانعى ندارد. نمونه‏ى آن را در نامه امام خمينى به رئيس كمونيست‏ها - گورباچف - كه در زمان خود ابرقدرت شرق بود، مشاهده مى‏كنيم، در اين‏گونه ارتباطات هيچ‏گونه تحقير و ذلت‏پذيرى، سازش و مداهنه، التماس و خودباختگى به چشم نمى‏خورد؛ بلكه اين ارتباطات برخاسته از ايمان سرشار و يقين و جرأت و عمل به وظيفه مى‏باشد.
امامان ما با دشمنان سرسخت خودشان به گفتگو مى‏نشستند. مرحوم طبرسى، احتجاجات امامان معصوم را قرنها قبل گردآورى كرده است. شايد بتوان گفت؛ بيشترين رونق اين نشستهاى علمى اهل‏بيت با مخالفان در زمان حضرت رضاعليه السلام و با جلساتى كه مأمون تشكيل مى‏داد، بود. اكنون كه سخن به اينجا رسيد به يكى از اين گفتگوها اشاره كنم:
يكى از فرقه‏هايى كه نامشان در كنار يهود و نصارا و مجوس در قرآن آمده، فرقه‏ى صابئين است. عمر صابئى كه دانشمندى قوى و جسور بود، رهبرى اين گروه را عهده‏دار بود و بارها با امام رضا بحث كرده بود.
در يكى از اين جلسات، استدلال امام رضاعليه السلام به گونه‏اى بود كه رهبر صابئين اقرار كرد كه با اين بيان در همين حال قلبم نرم شده است. «الآن لان قلبى»
در اين هنگام صداى اذان بلند شد، امام جلسه را ترك كرد. به امام عرض كردند، اين جلسه مهم‏ترين جلسات تاريخ است، ادامه بدهيد تا كار اين دانشمند يكسره شود، فرمود: نماز اول وقت بر تشكيل هر جلسه‏اى اولويت دارد

در هنگام تغيير قبله، در سال دوم هجرى، خداوند وعده داد كه نعمتم را بر شما تمام خواهم كرد. «لأتم نعمتى عليكم» و در فتح مكّه در سال هشتم هجرى نيز همين تعبير تكرار شد كه نعمتم را بر شما تمام خواهم كرد. «لأتم نعمتى» در سال دهم هجرى و در غديرخم كه حضرت على‏عليه السلام به امامت منصوب شد، آيه نازل شد كه اكنون نعمتم را تمام كردم. «أتممت عليكم نعمتى»(مائده، 3.) يعنى وعده‏هاى سال دوم و هشتم را عملى كردم. گويا عزت و استقلال مسلمانان گام به گام است؛ گام اول استقلال قبله و جهت‏گيرى، پس از آن، پيروزى و شكستن بت‏ها و در مرحله‏ى آخر، تعيين جانشين و پيشواى دينى.
به علاوه تغيير قبله، آزمايشى براى مردم بود تا معلوم شود كه مردم تسليم فرمان خدا هستند يا تسليم راهى كه به آن عادت كرده‏اند.


هدف خداوند از ابتلا و آزمودن بندگان چيست؟
در قرآن يكى از برنامه‏ها و سنّت‏هاى خداوند آزمايش مردم بيان شده و ابزار آزمايش، تمام تلخى‏ها و شيرينى‏هاست. «ونبلوكم بالشرّ والخير»(انبياء، 35.)
حتى انبيا نيز مورد آزمايش قرار مى‏گيرند. چنانكه خداوند بارها حضرت ابراهيم را با حوادث گوناگونى امتحان كرد. «و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات»(بقره، 124.)
امّا دليل امتحان كردن خداوند، (همان گونه كه قبلاً گفتيم) آگاه شدن خداوند بر چيزى نيست؛ بلكه همان گونه كه حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: امتحان خداوند براى آن است كه از انسان عملى سر بزند تا مستحق پاداش شود.
آرى، خداوند بدون امتحان مى‏داند كه هركس چه كاره است؛ ولى كيفر و پاداش براساس دانستن الهى نيست؛ بلكه بر اساس عمل انسان‏هاست؛ مثلاً ما مى‏دانيم كه فلانى خيّاط يا نجّار است؛ ولى هرگز بر اساس دانستن، به او مزد نمى‏دهيم؛ بلكه بايد براى ما كارى انجام دهد تا به او مزد بدهيم.
هرگاه خداوند ابراهيم را به چيزى امتحان مى‏كرد. (مانند: طرد شدن از خانه‏ى عمو، رها كردن كودك و فرزند در بيابان مكّه، پذيرفتن فرمان ذبح فرزند، آمادگى براى افتادن در آتش، تنها به بتخانه رفتن و شكستن همه بت‏ها و...) و او از عهده امتحان، پيروزمندانه و سربلند بيرون مى‏آمد، به مقام جديدى مى‏رسيد.
چنانكه در روايات مى‏خوانيم؛ حضرت ابراهيم اول عبداللّه شد، بعد نبىّ اللّه، سپس رسول‏اللّه و سرانجام خليل‏اللّه و پس از گذراندن همه‏ى امتحانات به مقام امامت و رهبرى نسل بشر در طول تاريخ رسيد.
در داستان حضرت ابراهيم، اصولى از مديريت به چشم مى‏خورد، از جمله:
1. براى انتصاب و مسئوليت دادن، گزينش و آزمايش لازم است. «و اذا ابتلى ابراهيم»
2. امام و پيشوا شدن، لياقت مى‏خواهد كه با پيروزى در امتحانات ثابت مى‏شود. «و اذا ابتلى ابراهيم»
3. پست‏ها و مسئوليت‏ها بايد تدريجاً و پس از موفقيت در هر مرحله، واگذار شود. «و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات»
4. برخى امور انتصابى است نه انتخابى. امامت مقام و منصبى الهى است كه بايد از طرف خدا به انسان واگذار شود نه با رأى مردم. «انّى جاعلك للناس اماما»
5 . امامت و رهبرى امّت، عهد الهى است و هميشه بايد اين عهد در ميان خود مردم باشد. «انّى جاعلك للنّاس اماماً»
6. مهمترين شرايط پيشوايى و رهبرى، عدالت و حسن سابقه است و هركس سابقه تجاوز، شرك و ظلمى داشته باشد، لايق رهبرى نيست. «لاينال عهدى الظالمين»( بقره، 124.)
چگونه دعا كنيم و از خدا چه بخواهيم؟
برخى از آداب دعا چنين است:
1. دعا، منطقى و بجا باشد. همين كه حضرت ابراهيم به مقام امامت رسيد از خدا درخواست كرد كه نسل او در طول تاريخ امام باشند، «و من ذرّيتى» خداوند به او پاسخ فرمود: اين دعا مستجاب نمى‏شود؛ زيرا اين مقام عهدالهى است و به هركسى داده نمى‏شود. «لاينال عهدى الظالمين»( بقره، 124.)
2. دعا، مخالف سنت‏هاى الهى نباشد. حضرت ابراهيم از خدا خواست كه فقط به مؤمنان رزق دهد، «و ارزق أهله من الثمرات مَن آمن منهم»( بقره، 126.) خداوند پاسخ فرمود: در نعمت‏هاى مادّى تنگ نظر نباش، سنّت الهى بر آن است كه به همه‏ى مردم (اعم از مؤمن و كافر) رزق بدهد. «فمَن كَفَر فاُمتِّعه»
3. دعا حكيمانه باشد. حضرت ابراهيم از خدا خواست كه بعد از او پيامبرى به مردم بدهد كه ابتدا مسئول آموزش و سپس مسئول پرورش مردم باشد، «يعلّمهم و يزكّيهم» در اين مورد خداوند فرمود: دعاى تو مستجاب مى‏شود؛ ولى نه آن طورى كه تو درخواست كردى؛ بلكه تزكيه مقدّم بر تعليم است. «يزكّيهم و يعلّمهم»( بقره، 129.)
4. با احترام و از روى نياز باشد. «و ادعوه خوفاً و طمعاً»(اعراف، 56.)
5. خالصانه باشد.
6. با تضرّع و ابتهال باشد.
7. با حسن ظن و خوش باورى باشد.
8. با دعاى به ديگران باشد.
9. با تجليل از خدا باشد.
10. با يادآورى نعمت‏هاى الهى باشد.
11. با صلوات بر محمدّ و آل محمّد باشد.
12. شروع با بسم اللّه و همراه نام خدا باشد.
13. با اقرار به تقصير و كوتاهى‏ها باشد.
14. با استغفار و توبه باشد.
15. همراه با آمين گفتن ديگران باشد.
چگونه و به چه شيوه‏اى عبادت كنيم؟
براى اين‏كه عبادت ما از انواع خرافات و انحرافات دور باشد، بايد در شيوه آن فقط از طريق وحى استفاده كنيم. چنانكه حضرت ابراهيم از خداوند خواست تا راه و روش پرستش را به ما نشان دهد. «و أرنا مناسكنا»(بقره، 128.)
راستى اگر هر انسانى به سمت‏وسويى و در لباسى و با لهجه‏اى از پيش خود شكل و قالبى براى عبادت بسازد و سليقه‏ها و تخيّلات و خرافات و آداب و رسوم غلط و نيازها و تهديدها و تطميع‏ها و آرزوهاى خود را در آن جاسازى كند، هرج و مرجى رخ مى‏دهد كه قابل كنترل نيست و ماجراى برخورد موسى با شبانى كه براى خود خدا را انسانى محتاج ترسيم مى‏كرد، تكرار مى‏شود. بگذريم كه در خود داستان ترديد است؛ زيرا اگر هركس هرچه مى‏خواهد بگويد و پيامبران مردم را به حال خود رها كنند با بعثت و فلسفه وجودى انبيا سازگار نيست. انبيا آمدند تا جلو سخنان و افكار ناروا را بگيرند و ما نبايد بخاطر دلسوزى به يك چوپان بعثت موسى را لغو و بيهوده نشان دهيم.
در روايات مى‏خوانيم كه امام به كسى كه از پيش خود عبارتى را به دعا اضافه كرده بود و مى‏گفت: «يا مقلّب القلوب و الابصار» انتقاد كرد و فرمود: دعاى صحيح و آنچه بيان كرده‏ايم اين دعاست: «يا مقلّب القلوب»، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد و نبايد در آن تصرّف كنيد.
چنانكه در اول سوره‏ى حجرات به تمام مؤمنان سفارش شده كه در هيچ كارى بر خدا و رسولش تقدّم و پيشى نگيرند. «لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله

آيا عاقبت هركس به دست اوست؟
از سفارشى كه حضرت ابراهيم به نسل خود مى‏كند و مى‏فرمايد: «فلا تموتُنّ الا و أنتم مسلمون»( بقره، 132.) جز در حال تسليم و فرمانبردارى نميريد، معلوم مى‏شود انسان مى‏تواند از طريق عقيده همراه با استدلال، عمل درست، دورى از گناه و افراد فاسد، دعا و تضرّع عاقبت به خير شود. همان گونه كه قرآن وعده داده است، «و العاقبة للتقوى»(طه، 132.)، «و العاقبة للمتقين»(اعراف، 128.) و نيز مى‏فرمايد عاقبت كسانى كه عمل زشت انجام دادند تكذيب آيات الهى است. «ثم كان عاقبة الذين اساور السوى ان كذبوا بايات الله»(روم، 10.)
حضرت على‏عليه السلام در چند مورد از پيامبرصلى الله عليه وآله پرسيد: آيا من در آخر عمر، عاقبت به خير هستم؟ پيامبرصلى الله عليه وآله پاسخ مثبت داد.
لقمه‏ى حرام انسان را فاسق و ادامه‏ى فسق انسان را به كفر و بد عاقبتى مى‏كشاند. چنانكه قرآن در آغاز سوره‏ى مطفّفين به كم فروشان هشدار مى‏دهد، «ويل يومئذ للمطفّفين» در آيات بعد سخن از فجّار است، «انّ كتاب الفجّار لفى سجّين» و سپس سخن از كفّار و كسانى است كه همه چيز را تكذيب مى‏كنند. «ويل يومئذ للمكذّبين» عاقبت گنهكاران، تكذيب آيات الهى است و سرانجامشان عذاب.

رنگ خدا چيست و چه ارزشى دارد؟
انسان در زندگى خود بايد رنگى را بپذيرد؛ رنگ سليقه، قبيله، نژاد، محيط، اقتصاد، حكومت و... امّا همه رنگ‏ها به مرور زمان پاك مى‏شوند؛ ولى رنگ خدا مى‏ماند، چون همه فنا پذيرند جز خداوند. «كلّ شى‏ء هالك الاّ وجهه»( قصص، 88.)
در ميان تمام ساختمان‏ها و در تمام كشورها، ساختمان‏هاى مذهبى ماندگارترند؛ چون به نوعى رنگ خدا دارند.
در ميان شخصيت‏ها، نام انبيا ماندگارتر است، چون رنگ الهى داشتند.
در ميان بيابان‏ها، صحراى سينا و عرفات.
در ميان كوهها، كوه حرا و طور.
در ميان آبها، آب فرات و زمزم.
در ميان نامگذارى‏ها، نام‏هايى كه جنبه مذهبى دارد.
در ميان اعياد، عيدهايى كه به مذهب گره خورده‏است.
در ميان كتاب‏ها، كتب آسمانى ماندگارترند.
آرى، بهترين رنگ، رنگ خدايى است. «صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة»( بقره، 138.) زيرا:
1. رنگ الهى همرنگ با فطرت و عقل سليم و منطق است.
2. خريدار و مشترى اين رنگ، خداوند است.
3. بهاى آن بهشت نامتناهى است.
4. از هركس و در هر زمانى و هر موقعيتى كه باشد خريدارى مى‏شود.
5. چيزى كه رنگ الهى داشته باشد، خريدار دارد گرچه كم باشد. «فمَن يعمل مثقال ذرّة»
6. چيزى كه رنگ الهى داشته باشد، اگر در آن عيبى باشد، خريدار اصلاحش مى‏كند. «و اصلح بالهم»(محمد، 2)
چنانكه در دعا مى‏خوانيم كه بعد از نماز بگوييد: خدايا! اين نماز من بود، اگر در ركوع و سجودش خلل و نقصى است آن را اغماض كن و ناديده بگير.
7. رنگ الهى، امدادهاى الهى و رهنمودهاى الهى را به دنبال دارد. «و الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا»(عنكبوت، 69.)
8. رنگ الهى هيچ وقت دچار بى‏رونقى و كساد نمى‏شود، چون مشترى خداست وهمه‏جا حاضر است

روايات مى‏خوانيم: يك ساعت تفكّر از عبادت‏هاى طولانى ارزشمندتر است، كدام تفكّر و تفكّر در چه چيزى ارزشمند و سفارش شده است؟
در قرآن به مسئله تفكر بسيار پرداخته شده است. و از كسانى كه اهل تفكر نيستند انتقاد شده است « او لم يتفكّروا فى انفسهم»(روم، 8.) تفكّر سرچشمه‏ى بركات زيادى است و توليدات فكرى بسيار مهم و كارساز و نجات‏دهنده و اميد آفرينى را درپى دارد و تفّكر در هر چيزى ثمره‏ى مخصوص به خودش را دارد. مثلاً:
تفكر در آفرينش ثمره‏اش ايمان آگاهانه است «يتفكّرون فى خلق السموات و الارض... ربّنا ما خلقت هذا باطلا»(آل‏عمران، 191.) تفكّر در الطاف خدا، ثمره‏اش معرفت و عشق و محبت به خداست.
تفكّر در تاريخ و سرگذشت ديگران، ثمره‏اش عبرت و پند گرفتن است.«فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون»( اعراف، 176.)
تفكّر در زودگذرى دنيا و جلوه‏هاى آن، ثمره‏اش زهد و پارسايى است.
تفكّر در نعمت‏هاى الهى، ثمره‏اش شكر الهى است.
تفكّر در امدادهاى الهى، ثمره‏اش اميد و دلگرمى است.
تفكّر در علم همه جانبه‏ى خداوند ثمره‏اش تقوا و حياست.
تفكّر در عدالت خدا، ثمره‏اش عدالت و خوف الهى است.
تفكّر در قدرت الهى، ثمره‏اش استمداد و توكل بر اوست.

اصول مشترك اديان چيست؟
در سوره شعراء كه گزارش برنامه‏هاى انبيا پى‏درپى آمده است، مى‏خوانيم كه انبيا مردم را به تقوا و خداپرستى و انصاف و نداشتن چشم داشت از مردم به سراغ آنان مى‏رفتند.
قرآن نيز مى‏فرمايد: تمام انبيا مردم را به يكتاپرستى و دورى از طاغوت دعوت مى‏كردند. «و لقد بعثنا فى كلّ امّة رسولا ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت»( نحل، 36.) و يا انبيا به مردم اعلام مى‏كردند كه من بر شما به خاطر عذاب روز قيامت مى‏ترسم. «انّى اخاف عليكم عذاب يوم اليم»(هود، 26.)
آرى، در تمام اديان دعوت به يكتاپرستى و توجه به معاد، پذيرفتن حق، رعايت تقوا، انصاف و احسان به والدين و به عدالت شفارش شده است؛ همان‏گونه كه نماز، روزه، زكات، امر به معروف و نهى از منكر، حج و جهاد مطرح شده است. 

آيا هر دانش و علمى مفيد است؟
هرگز. در قرآن مى‏خوانيم؛ علم چند نوع است و هر كدام حكمى دارد:
الف) علم مفيد.
ب) علم مضرّ.
ج) علمى كه نه‏مفيد است و نه‏مضرّ.
براى فراگيرى علم مفيد، موسى به دنبال خضر به سير و سفر مشغول مى‏شود و پس از پيدا كردن استاد به او مى‏گويد: آيا اجازه مى‏دهى تا تو را همراهى كنم و از علومى كه آموخته‏اى آنچه مايه‏ى رشد است به من بياموزى؟ «هل اتّبعك على أن تُعلِّمَنِ ممّا عُلِّمتَ رُشدا»(كهف، 66.)
در آيه‏ى 259 سوره‏ى بقره مى‏خوانيم كه عُزير پيامبر، سوار بر الاغى شد و عازم سفر گرديد و از كنار روستاى مخروبه‏اى گذشت از خدا پرسيد: چگونه مردگان اين قريه را زنده خواهى كرد؟ خداوند جان او را گرفت و پس از مدّتى او را زنده كرد. آنگاه از او پرسيد: چه مدتى است كه اينجا مانده‏اى؟ گفت: يك روز يا قسمتى از روز.
خداوند به او فرمود: تو صد سال است كه در اينجا بوده‏اى، به نوشيدنى و غذايت كه همراه داشتى نگاه كن كه با گذشت صد سال تغيير نيافته و به الاغ خود نگاه كن كه چگونه متلاشى شده است. اكنون به استخوان‏هاى الاغ بنگر كه چگونه آنها را به هم پيوند مى‏دهيم و بر آن گوشت مى‏رويانيم.
از اين ماجرا مى‏فهميم كه علم مفيد و دريافت حقيقت به قدرى ارزش دارد كه انسان بزرگى همچون حضرت عزير صدسال مى‏ميرد كه نكته‏اى بفهمد و ميزان علم خود را با تجربه و پرسيدن بالا ببرد.
چنانكه نمونه‏ى ديگر آن در آيه‏ى 260 سوره‏ى بقره نيز آمده است كه خداوند براى اطمينان قلب حضرت ابراهيم، او را به مشاهده حسى از طريق كشتن چهار پرنده (طاووس، خروس، كبوتر و كلاغ) و مخلوط كردن گوشت آنها و قرار دادن هر تكّه‏اى از آن بر سر چند كوه و سپس به اسم فراخواندن و جمع شدن ذرات هر يك بر جاى خود، فرمان مى‏دهد.
علم مفيد نه تنها در انبيا و اوليا و انسان‏هاى عادّى كارساز است، بلكه در حيوانى همچون سگ نيز كه حيوان نجسى است، كارايى دارد؛ زيرا شكار سگ آموزش ديده و تعليم داده شده، حلال است.( مائده، 4.) از اين ماجرا مى‏فهميم كه آموزش در پست‏ترين موجودات(سگ) و در بهترين موجودات(انبيا) مؤثر است.
و امّا علم مضرّ:
قرآن در آيه‏ى 101 سوره‏ى بقره در انتقاد از گروهى مى‏فرمايد: آنها مطالبى را مى‏آموختند كه برايشان مضر بود و سودى نداشت. «و يتعلّمون ما يضرّهم و لاينفعهم»
همچنين در قرآن از سؤال‏هايى كه آگاهى بر جواب آن، آثار بدى را به دنبال دارد، نهى شده است. «لاتسئلوا عن أشياء ان تبدلكم تسؤكم»(مائده، 101.)
و امّا علمى كه نه مفيد است و نه مضرّ:
در تعداد اصحاب كهف قرآن اختلاف نظرهايى را بيان مى‏كند كه بعضى مى‏گفتند: اصحاب كهف سه نفر بودند و چهارمى آنها سگشان بود. عده‏اى ديگر مى‏گفتند: آنان پنج نفر بودند كه ششمى آنها سگشان بود. بعضى تعداد آنها را هفت نفر و سگ آنان را هشتمى مى‏دانستند.(كهف، 22.)
قرآن از اين گفتگوى حدسى و تخمينى و بدون دليل و بحث‏هاى جدلى انتقاد كرده و مى‏فرمايد: به جاى تعداد و عدد و آمار غيرمفيد، به هدف بينديشيد و سراغ دانستنى‏هاى بى هدف نرويد.
سوره‏ى كهف به ما مى‏آموزد كه چند جوانمرد همين‏كه ديدند در محيط فاسد شهرى و رژيم طاغوتى نمى‏توانند عقيده خود را حفظ كنند، از آنجا بيرون آمده و سر به بيابان گذاردند و زندگى سخت غارنشينى را با حفظ عقيده، بر شهرنشينى با حكومت ستمگران ترجيح دادند.
اين ماجرا براى تمام كسانى كه در سرزمين و مملكت كفر و محيط گناه زندگى مى‏كنند، درس عبرتى است كه در جامعه فاسد حذف نشوند؛ امّا علم و آگاهى به تعداد اصحاب كهف، نقشى در سازندگى انسان ندارد، لذا قرآن به نوعى از آن نهى كرده و فرموده است: «ربّكم أعلم بما لبثتم»( كهف، 19.)، «ربّهم أعلم بهم»(كهف، 21.)، «ربى أعلم بعدّتهم»( كهف، 22.) و «قل اللّه أعلم بما لبسوا»(كهف، 26.)
اين داستان براى ما درسى سازنده دارد كه عمر خود را براى دانستن اطلاعات و آمارى كه دانستن و ندانستن آن براى رشد ما سودى ندارد، صرف نكنيم؛ مثلاً در بسيارى از مسابقات سؤال‏هايى مطرح مى‏شود كه دانستن آن، نه واجب است و نه مستحب، نه نياز فردى است و نه نياز اجتماعى.
با كمال تأسف نام آنها را هم كارهاى فرهنگى و پژوهشى و تحقيقاتى مى‏نامند.
در روايت مى‏خوانيم: پيامبراسلام‏صلى الله عليه وآله هر روز از دانش بى‏فايده به خدا پناه مى‏برد. «أعوذ بك من علم لايَنفع»بحار، ج 83، ص‏18
چرا بعضى سوره‏ها با حروف مقطّعه آغاز مى‏شود؟
از ميان 114 سوره‏ى قرآن، 29 سوره‏ى آن با حروف مقطّعه شروع شده كه در 24 مورد آن سخن از قرآن و معجزه بودن آن است. در يكى از اين سوره‏ها (سوره شورى) مى‏خوانيم: «حم.عسق. كذلك يوحى...» يعنى وحى خداوند با همين حروف است. قرآن از همين حروف و كلماتى است كه شما با آن سخن مى‏گوييد؛ امّا ببينيد كه ما با همين حروف چه كتابى آورده‏ايم و شما چه كلمات و جملاتى مى‏سازيد. درست مانند خاكى كه شما از آن خشت و آجر و سراميك و كوزه مى‏سازيد؛ ولى خداوند از دل همين خاك، صدها نوع گياه و ميوه با مزه‏ها و رنگها و عطرها و شكل‏هاى گوناگون مى‏سازد.
الگوهاى راه مستقيم چه كسانى هستند؟
در سوره حمد مى‏خوانيم كه صراط مستقيم راه كسانى است كه به آنان نعمت ويژه داديم. «صراط الّذين أنعمت عليهم» و آن افراد مشمول نعمت، انبيا، صدّيقين، شهدا و صالحان هستند.(نساء، 69) الگوى تمام عيار راه مستقيم، شخص پيامبر اكرم است. «انّك لمن المرسلين على صراط مستقيم»(بقره، 252 ؛ يس، 3.)
چرا ارثِ زن، نصف مرد است؟
حقوق كارگرِ روز مزد بيشتر از كارمند رسمى است. اين به خاطر آن نيست كه شخصيّت كارگر از كارمند بيشتر است، بلكه به خاطر آن است كه براى كارمند، بيمه، بازنشستگى، مرخّصى، حقّ مأموريّت، حقّ مديريّت، حقّ عائله، سختى كار، بدى آب و هوا و... در نظر گرفته شده است كه اگر همه آنها محاسبه شود، حقوق كارمند از كارگر بيشتر مى‏شود.
اسلام، ارث زن را نصف مرد قرار داده ولى در عوض هزينه زندگى را از دوش او برداشته و هزينه‏هاىِ خوراك، پوشاك، مسكن و درمان او راتوسط مرد تأمين كرده است.
زن، سهم ارث خود را براى خود حفظ مى‏كند و تمام مخارج زندگى خود را از شوهر مى‏گيرد. به علاوه مهريه‏اى را هم از او دريافت مى‏كند كه اگر مهريه و هزينه زندگى را در كنار سهم ارث بگذاريم، سهم زن بيشتر مى‏شود
چرا زن نمى‏تواند قاضى شود؟
خداوند زن را براى تربيت نسل آفريده است و تربيت به مهربانى و دلسوزى و عاطفه سرشار نياز دارد كه در وجود زن به وديعه گذارده شده است. اين احساسات و عاطفه، در قضاوت خطرناك است. زيرا قاضى، با افراد خلافكارى برخورد دارد كه با اشك و ناله و دروغ و تهديد و تطميع، سعى در فرار از حكم دارند و اگر قاطعيّت و صلابت نباشد، احساسات ظريف و آسيب‏پذير زن باعث مى‏شود تا با اشكى يا تهديدى، حقوقى جابه‏جا يا ناديده گرفته شود.
ناگفته پيداست كه قوانين براساس حال عموم افراد وضع مى‏شود نه افراد نادر، تا گفته شود ممكن است بعضى از مردها احساساتى و ظريف باشند و بعضى از زنان با صلابت و قاطع.
علاوه بر آنكه، قضاوت حقّى نيست كه از زن سلب شده باشد، بلكه مسئوليّتى است كه از دوش او برداشته شده و هيچ امتيازى براى مرد محسوب نمى‏شود.

چرا ديه زن نصف مرد است؟
زن و مرد در شخصيّت انسانى يكسان هستند، و ديه، قيمت انسان‏ها نيست، بلكه جبران خسارت مالى است. اگر كسى مردى را بكشد، به نان‏آور خانه لطمه زده و ضربه اقتصادى بيشترى وارد كرده است و به همين دليل جريمه بيشترى بايد بپردازد.
اگر كم و زيادى ديه براساس شخصيّت افراد باشد، بايد هر كس يك شخصيّت علمى يا معنوى را كشت، قصاص و ديه بيشترى را متحمّل شود. در حالى كه ديه ساده‏ترين افراد و برجسته‏ترين افراد، از نظر حقوقى يكسان است.
در مسايل حقوقى، حضرت على‏عليه السلام و ابن ملجم يكسان هستند و به همين خاطر حضرت على‏عليه السلام در مورد قاتل خود فرمود: «فاضربوه ضَربةً بضَربة»(نهج‏البلاغه، نامه 47.) او يك ضربت به من زد، شما هم يك ضربت به او بزنيد، نه بيشتر.
اگر ديه و قصاص برمبناى شخصيّت افراد باشد، همه ثروت و پول‏هاى دنيا را هم بدهيم، جبران يك ذره از شخصيّت علىّ بن ابيطالب‏عليهما السلام نمى‏شود.
آرى، حساب ديه، حساب شخصيّت افراد نيست تا خيال كنيم كه چون ديه زن نصف مرد است، پس شخصيّت او كمتر از مرد است


مرگ انسان به دست كيست؟ خدا، يا عزرائيل؟
در قرآن، گاهى خداوند كارهايى را به خودش نسبت مى‏دهد و گاهى همان كار را به ديگرى، مثلاً در مورد گرفتنِ جان انسان، يك جا مى‏فرمايد: «اللّه يتوفّى الانفس»(سوره زمر، آيه 42.) خدا، جان مردم را مى‏گيرد.
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «يتوفّاكم ملك الموت»(سوره سجده، آيه 11.) ملك الموت «عزرائيل»، جان مردم را مى‏گيرد.
و جايى ديگر مى‏فرمايد: «تَوفّته رُسُلنا»( سوره انعام، آيه 61.) فرشتگان، جان مردم را مى‏گيرند.
هر سه تعبير قابل قبول است. چنانكه وقتى شما به يك ساختمان نگاه مى‏كنيد، مى‏توانيد بگوييد:
اين ساختمان را مهندس و معمار ساخت،
اين ساختمان را بنّا و كارگران ساختند،
اين ساختمان را صاحبش ساخت،
نسبت ساختن خانه به همه اين‏ها درست است.
چنانكه مى‏توان گفت: كليد، در را باز كرد،
دستم در را باز كرد،
خودم در را باز كردم،
زيرا كليد در اختيار دست و دستم در اختيار من است.
در آيات فوق نيز شايد اين گونه باشد: فرشتگان جان‏ها را مى‏گيرند و به عزرائيل تحويل مى‏دهند و عزرائيل جان‏ها را به خدا تحويل مى‏دهد.
شايد هم اين گونه باشد: جان افراد عادى را فرشتگان مى‏گيرند، جان افراد برجسته را عزرائيل مى‏گيرد و جان اولياى الهى را خداوند مى‏گيرد.
همان‏گونه كه قرآن درباره اهل بهشت تعبيرهاى مختلفى دارد؛ يك جا مى‏فرمايد: «يسقيهم ربّهم»( سوره انسان، آيه 21.) خداوند آنان را سيراب مى‏كند. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «يُسقَون فيها كأساً»(سوره انسان، آيه 17.) اينها از طريقى سيراب مى‏شوند و نامى از خداوند برده نشده است.
چرا بايد در احكام دين، از مراجع تقليد كنيم؟
همه مردم در همه زمان‏ها و مكان‏ها، چيزى را كه نمى‏دانند از كارشناس مى‏پرسند. مراجع تقليد و علما نيز هنگامى كه مريض شوند از نسخه پزشكان تقليد مى‏كنند. بنابراين تقليد ريشه در تاريخ بشر دارد و ما در شناخت احكام دين به كارشناس دين مراجعه مى‏كنيم، چنانكه در امور ديگر به كارشناس آن رجوع مى‏كنيم.
در قرآن مى‏خوانيم: «فَسئلوا اهل الذِّكر اِن كنتم لاتعلمون»(سوره نحل، آيه 43) اگر نمى‏دانيد از اهل ذكر سؤال كنيد.
اين آيه نمى‏فرمايد: از هر عالمى سؤال كنيد، بلكه مى‏فرمايد: از عالمى سؤال كنيد كه اهل ذكر باشد، يعنى ياد خدا باشد، پروا و تقواى الهى داشته باشد، نسبت به دانسته‏ها و آموخته‏هاى خود فراموشكار نباشد.
به گفته روايات، تقليد بايد از عالمى باشد كه علاوه بر علم و آگاهى در بالاترين سطح، عادل نيز باشد و افكار، گفتار و رفتارش بر اساس هوا وهوس وتمايلات نفسانى نباشد.
ساختمانِ بدون پروانه و مجوّز قابل تخريب است مگر آنكه صاحبِ خانه آنگونه طراحى كرده باشد كه تصادفاً خانه او طبق مقرّرات مسئولين شهرسازى واقع شده باشد. عمل بدون تقليد نيز باطل است، جز آنكه اين عمل مطابق فتواى مرجع تقليدش باشد.

چگونه عمر هزار ساله و پس از آن ظهور در قيافه چهل ساله حضرت مهدى‏عليه السلام را باور كنيم؟
معمولاً موى ابرو و مژه در صورت ما ده‏ها سال ثابت است و هيچ رشدى ندارد، در حالى كه موى سر و صورت در كنار آن هر لحظه در حال رشد و تغيير و تحوّل است. هر دو از يك پوست و گوشت و خون و غذا و اكسيژن تغذيه مى‏كنند، امّا خداوند قادر اراده كرده است كه يك مو ثابت و در كنار آن موى ديگر متغيّر باشد.
علاوه بر آنكه هيچ دليل عقلى و نقلى و تجربى بر محدوديّت عمر انسان نداريم. عمر مانند حركت است و تندى يا كندى حركت مرز ندارد، همان گونه كه نور محدوديّت ندارد. خداوند در قرآن، عمر هزار ساله را براى حضرت نوح و خواب سيصد ساله را براى اصحاب كهف مطرح كرده است.
چگونه با غرائز جنسى برخورد كنيم؟
اين غرائز را خداوند در انسان آفريده و لذا سركوب آن جايز نيست، بلكه بايد آن را كنترل و مهار كنيم. وجود غرائز براى حفظ و بقا و تكامل نسل بشر ضرورت دارد. اگر شكم نباشد، انسان از گرسنگى مى‏ميرد، اگر غضب نباشد، انسان از خود دفاع نمى‏كند و اگر شهوت نباشد، نسل بشر قطع مى‏گردد. ولى براى ارضاى غرائز بايد مسير صحيح طى شود. غرائز مثل كپسول گاز هستند كه اگر از طريق صحيح وارد اجاق گاز شود، نتيجه‏اش حرارت و پخت و پز است، ولى اگر بدون كنترل باشد، انفجار و خطر را در پى خواهد داشت.
خودآرايى براى زن يك غريزه است، اين غريزه اگر در خانه به كار گرفته شود زندگى را شيرين و پر محبت خواهد كرد، امّا اگر اين خودآرايى در خيابان انجام گرفت، سبب متزلزل كردن خانواده‏هاى ديگر خواهد شد. مردى كه در خيابان صدها زن آرايش كرده مى‏بيند، وقتى به خانه برمى‏گردد نسبت به همسر خود علاقه چندانى نشان نمى‏دهد، زيرا جلوه‏هاى خيابانى علاقه او را نسبت به همسرش متلاشى كرده است.
به علاوه اين جلوه‏ها در دل افرادى كه ازدواج نكرده‏اند طوفانى برپا مى‏كند كه يا او را مثل شمع آب مى‏كند و مى‏سوزاند و يا او را به فكر تجاوز و سوء قصد مى‏اندازد و آثار سوئى همچون فرار از خانه، تهديد، خودكشى، امراض مقاربتى و روانى و بچه‏هاى سر راهى را به دنبال دارد.


معناى انتظار امام زمان عليه السلام چيست؟ آيا به معناى سكوت و بى‏تفاوتى در برابر ظلم و فساد است؟
ما هر شب منتظر طلوع خورشيد فردا هستيم، امّا معناى انتظار خورشيد آن نيست كه دست روى دست بگذاريم و تا صبح در تاريكى به سر بريم، بلكه هر كس اتاق خود را روشن مى‏كند.
ما در زمستان منتظر فرارسيدن تابستان هستيم، ولى انتظار تابستان به آن معنا نيست كه در زمستان بلرزيم و اتاق خود را گرم نكنيم.
در زمان غيبت امام زمان عليه السلام نيز بايد به مقدار توانِ خود با ظلم مبارزه كنيم و در صدد اصلاح خود و جامعه برآييم. در روايات مى‏خوانيم: «أفضلُ الاعمال اِنتظارُ الفَرج»(بحار، ج 75، ص 208.) بهترين عمل، انتظار آمدن حضرت مهدى عليه السلام است.
بر اساس اين حديث، انتظار، حالت نيست، بلكه عمل است: «افضل الاعمال» بنابراين، منتظران واقعى بايد اهل‏عمل باشند. منتظران مصلِح بايد خود صالح باشند، كسى كه منتظر مهمان است در خانه آرام نمى‏نشيند.
وظيفه مردم در زمان غيبت، خودسازى و امر به معروف و دعوت به حق و آگاه سازى ديگران است
نقش رهبرى در جامعه اسلامى چگونه است؟
هر حركت، چند عنصر دارد: مبدأ، مسير، وسيله، راهنما و مقصد. در ميان اين پنج عنصر، مهم‏ترين نقش با راهنماست. اگر رهبر و راهنما، عالم و متّقى باشد، نه هدف گم مى‏شود و نه به انحراف كشيده مى‏شود.
اگر رهبر لايق باشد و مردم اطاعت كنند، مشكلات حل مى‏شود؛ اگر سوزن تيز باشد و نخ هم متّصل به آن، هر پارچه‏اى دوخته مى‏شود، امّا اگر سوزن كج بود يا نخ جدا شد، نازك‏ترين پارچه هم دوخته نمى‏شود.
اگر مردم اطاعت نكنند، رهبر كارى از پيش نمى‏برد همان گونه كه اگر نخ به دنبال سوزن نرود، هر قدر هم سوزن كارآمد باشد، كارى از پيش نمى‏برد. حركت و نفوذ سوزن در پارچه‏هاى مختلف، به شرط پيروى نخ از اوست. اگر راننده اهل فن باشد، حتى ماشين معيوب را راه اندازى و با آن رانندگى مى‏كند. همان گونه كه پيامبران در بدترين شرايط اجتماعى، بهترين امّت‏ها را ساختند.
امّا اگر رهبرى صلاحيّت نداشته باشد، بهترين شرايط را نيز به هدر مى‏دهد، چنانكه بهترين اتومبيل‏ها را اگر در اختيار راننده ناشى قرار دهيم، آن را به درّه سقوط مى‏دهد.
چرا از مرگ مى‏ترسيم؟